|
دل نوشته های یک ذهن پریشان
|
گاهی زندگی
با ردیف می آید
بی هیج قافیه ای
چه میشود کرد
زندگی شاید نیامدن بعضی از
آمدن هاست.
نیستی
می افتم
از
بلندای
رفتنت
بر
سنگفرش نبودنت
وانگاه پخش نیستی ام
در فضایی خالی از حضور.سرشان بالاست یا پائین؟
هر چه باشد ولی دور می خورند.
هی دور می خورند
گیج می شوند.
وقتی برگ ها می افتند
جمله ی آخرشان به درخت چیست؟
و زمین...
کند می اید
و
تند می رود
پول
کولی این را گفت
و من را
با دنیایی از
ترس افتادن
تنها گذاشت.
عصیانم و تکرار
تکرار عصیان حوا.
همیشه سیب می خورم
گندم.
همیشه آدمم داغدار عصیان حواییست
که بی محابا
حدیث مارجامه را
به پیش می برد.
و روزهای من
کنار خوردن سیب
خوردن گندم
غروب می کند.

شاملو
چه بسیار
تکرار میشود:
"غم نان اگر بگذارد"
لحظه هایی که بوی مرد گی می دهند هم دارم
وقتی در بیگانه ترین ُ دورترین حالت انسانی
هبوط داده میشوم
لحظه ی زنده ی انسانی من
پر و لبریز از احمقانه ترین لحظه ی مرده ی آدمی من خواهد بود
و گناه
این خواهد کرد
هبوط می دهد که بمیراند
همه لحظه ی این زندگی آدم را.
همیشه با خود دارد
چیزی شبیه:
زوزه ی باد
تاریکی شب
و سردی حوت.
بی وقفه بی صدا
شب ها کنار خود
روزها کنار "ها"
هی لمس میشوم .
مکثی که نیست
هی دست می کشد
بی وقفه دست میکشد
بی وقفه این گناه
من بیصدا
من با گناه
هی لمس میشوم.
بی وقفه بی صدا
وقتی روزها را بی حس بارانی چشم هایت
بدون تو عبور می دادم
آمده ایستاده گفتی:
یک روز
-که درست بعد از نبودن من خواهد بود-
فسیلهای عمیق دچار شدگی ام
بر سنگ زند گی ات
کشف خواهد شد.
و بعد بی صدا ولی غمگین
فضای نبودنت را به من دادی.
و الان درست بعد از نبودن تو است رفته
همان که گفته بودی نشد
ولی
به جای سنگواره های دچار صادقانه ی تو
به حفره ی عمیق تنهایی خودم
نظاره گر ایستاده ام.
و این شاید
هنوز اول راه کشف همان که گفته بودی است.
عاقل بود
و آرام هم.
آرام آمد نشستُ
و آدم ها را دید
هی دید و دید.
کار ها را
رفت ها
آمدها
هی دید و دید
دیوانه شد
بلند شد
ناقرار رفت.
تا دورترهای دور
ازخیمه های برفی
تا خیمه های سوخته
در جستجوی توام
ای عشق گمشده
ای ناتمام من
تا انتهای جاده ی بودن تو را سپاس
ای آخرین ستاره ی زیبای نقره ای.
کفر
کفر
گناه میکنم
در امتداد چیزی شبیه زیستن.
دست هایی پر ازهوا
ـ یا دست هایی که از حواست ـ
جیب هایی پر از گناه
یک خیابان پر از نرسیدن
و یک سوت ممتد پر از صدا
امروزها با من اند.
امروزها من پر از بی دعاییم.
امروزها من پر از حوا
امروزها من حواییم.
"لطفاً کسی به گیجی من اعتنا کند."
سخن از فاصله شد
فاصله هایی که همه
پشت دیوار سکوت
رنگ تنهایی گرفت.
تو در مشت دنیا
چپ؟
راست؟
من در مقابل نشسته ام
مقابلم دنیا
بازی شروع
چپ؟
راست؟
من منتظر نشسته
بگویم چپ یا راست؟
وای
بعد از آن حادثه ی همیشه راست
دنیا مقابلم
من منتظر نشسته ام
بگویم چپ یا راست
تشویش
دلهره
کدام یک؟
چپ یا راست
وای دنیا در مقابلم
تو در مشت دنیا
کدام یک:
چپ یا راست؟
حزن
شمع
در ستیز با شب
محزون ایستاده
و تو
محزونتر از ان
در پناهش نشسته ایی
با ورق ها یی
که سیاه گشته اند
از غزل.
نیستی
می افتم
از
بلندای
رفتنت
بر
سنگفرش نبودنت
وانگاه پخش نیستی ام
در فضایی خالی از حضور.
انتظار
و انتظار چشمه ایست
جاری
با آوایی
که زمزمه اش
چنین به گوش میرسد:
روزی تو
به دغدغه های
بغض و نگاه
خاتمه خواهی داد.
بیچاره
می خیزد هر صبحگاه
با لحافی از گناه
به دور خود
و بعد روز را می بلعد تا شب
استفراغی از گناه
پس دهد.
و باز شب می خوابد
با لحافی از گناه
به دور خود.
بیچاره اسمش "آدم"است.
چگونه شدنم را دیده ایی؟
آیا همه اینگونه اند یا من بیمارم؟
دنیا بدون شعر کوچک می شود
و من به قطره های باران سنگ میزنم.

هیچ گاه
خویشتن را پیدا نکردم
گمشدم
آن دورها
دورتر ها
از خود.
یاد
وقتی
دایره ی خالی اطراف را
پرگار حادثه ایجاد میکند
- فاصله ایجاد میشود-
آنگاه
یادت چو شعرهای همه خوب حافظ
نشسته است
بر زخم های تنهایی وجود
آنوقت
فرسنگ های دور فاصله
زیبا بدل شود
چون برگ فاصله ای
در میان ما.
آه،
باز من با خیال
برگ فاصله بر باد می دهم
نه
بگذار روشن شود
من
بی تو
با فاصله بر باد میروم.
حزن
شمع
در ستیز با شب
محزون ایستاده
و تو
محزونتر از ان
در پناهش نشسته ایی
با ورق ها یی
که سیاه گشته اند
از غزل.
با تو قهر است و تو چاره ای نداری جز اینکه بگویی:
و چه زود سخن از فاصله شد
فاصله هایی که همه
پشت دیوار سکوت
رنگ تنهایی گرفت.
مخصوصا
بچه های کلاسمان . سال (۱۳۸۳)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نیستی
می افتم
از
بلندای
رفتنت
بر
سنگفرش نبودنت
وانگاه پخش نیستی ام
در فضایی خالی از حضور.