|
دل نوشته های یک ذهن پریشان
|
نیستی
می افتم
از
بلندای
رفتنت
بر
سنگفرش نبودنت
وانگاه پخش نیستی ام
در فضایی خالی از حضور.
انتظار
و انتظار چشمه ایست
جاری
با آوایی
که زمزمه اش
چنین به گوش میرسد:
روزی تو
به دغدغه های
بغض و نگاه
خاتمه خواهی داد.
بیچاره
می خیزد هر صبحگاه
با لحافی از گناه
به دور خود
و بعد روز را می بلعد تا شب
استفراغی از گناه
پس دهد.
و باز شب می خوابد
با لحافی از گناه
به دور خود.
بیچاره اسمش "آدم"است.
چگونه شدنم را دیده ایی؟
آیا همه اینگونه اند یا من بیمارم؟
دنیا بدون شعر کوچک می شود
و من به قطره های باران سنگ میزنم.

هیچ گاه
خویشتن را پیدا نکردم
گمشدم
آن دورها
دورتر ها
از خود.
یاد
وقتی
دایره ی خالی اطراف را
پرگار حادثه ایجاد میکند
- فاصله ایجاد میشود-
آنگاه
یادت چو شعرهای همه خوب حافظ
نشسته است
بر زخم های تنهایی وجود
آنوقت
فرسنگ های دور فاصله
زیبا بدل شود
چون برگ فاصله ای
در میان ما.
آه،
باز من با خیال
برگ فاصله بر باد می دهم
نه
بگذار روشن شود
من
بی تو
با فاصله بر باد میروم.
حزن
شمع
در ستیز با شب
محزون ایستاده
و تو
محزونتر از ان
در پناهش نشسته ایی
با ورق ها یی
که سیاه گشته اند
از غزل.
با تو قهر است و تو چاره ای نداری جز اینکه بگویی:
و چه زود سخن از فاصله شد
فاصله هایی که همه
پشت دیوار سکوت
رنگ تنهایی گرفت.
مخصوصا
بچه های کلاسمان . سال (۱۳۸۳)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نیستی
می افتم
از
بلندای
رفتنت
بر
سنگفرش نبودنت
وانگاه پخش نیستی ام
در فضایی خالی از حضور.
یاد
وقتی
دایره ی خالی اطراف را
پرگار حادثه ایجاد میکند
- فاصله ایجاد میشود-
آنگاه
یادت چو شعرهای همه خوب حافظ
نشسته است
بر زخم های تنهایی وجود
آنوقت
فرسنگ های دور فاصله
زیبا بدل شود
چون برگ فاصله ای
در میان ما.
آه،
باز من با خیال
برگ فاصله بر باد می دهم
نه
بگذار روشن شود
من
بی تو
با فاصله بر باد میروم.
حزن
شمع
در ستیز با شب
محزون ایستاده
و تو
محزونتر از ان
در پناهش نشسته ایی
با ورق ها یی
که سیاه گشته اند
از غزل.
کفشها یش
پسرک بهترازتمام دختران و زن های شهر
دست به سوزنش
خوب جلوه مینمود.
اما باز
با همان مهارتش
لذتی نبود
وقت پازدن به توپ.
لذت قدم زدن
در هوای آبی بهار
زیرابربیقرار
دور دور بود
یا که ذره ای نبود
حتی
زمان گردش و رفتن به دشت و کوه
برقی نمی جهید
ز چشمهای خسته اش
چشمهای خسته اش
بی برق و نور بود.
میدان بازی همیش به او
جز درد سنگ ریزه و شیشه های خرد
چیزی به ارمغان نداشت
پسرک،