|
دل نوشته های یک ذهن پریشان
|
کفر
کفر
گناه میکنم
در امتداد چیزی شبیه زیستن.
دست هایی پر ازهوا
ـ یا دست هایی که از حواست ـ
جیب هایی پر از گناه
یک خیابان پر از نرسیدن
و یک سوت ممتد پر از صدا
امروزها با من اند.
امروزها من پر از بی دعاییم.
امروزها من پر از حوا
امروزها من حواییم.
"لطفاً کسی به گیجی من اعتنا کند."
سخن از فاصله شد
فاصله هایی که همه
پشت دیوار سکوت
رنگ تنهایی گرفت.