|
دل نوشته های یک ذهن پریشان
|
کفر
کفر
گناه میکنم
در امتداد چیزی شبیه زیستن.
دست هایی پر ازهوا
ـ یا دست هایی که از حواست ـ
جیب هایی پر از گناه
یک خیابان پر از نرسیدن
و یک سوت ممتد پر از صدا
امروزها با من اند.
امروزها من پر از بی دعاییم.
امروزها من پر از حوا
امروزها من حواییم.
"لطفاً کسی به گیجی من اعتنا کند."