|
دل نوشته های یک ذهن پریشان
|
وقتی روزها را بی حس بارانی چشم هایت
بدون تو عبور می دادم
آمده ایستاده گفتی:
یک روز
-که درست بعد از نبودن من خواهد بود-
فسیلهای عمیق دچار شدگی ام
بر سنگ زند گی ات
کشف خواهد شد.
و بعد بی صدا ولی غمگین
فضای نبودنت را به من دادی.
و الان درست بعد از نبودن تو است رفته
همان که گفته بودی نشد
ولی
به جای سنگواره های دچار صادقانه ی تو
به حفره ی عمیق تنهایی خودم
نظاره گر ایستاده ام.
و این شاید
هنوز اول راه کشف همان که گفته بودی است.